روزمرگی ها

هیچ

  • صفحه‌اصلی
  • پروفایل
  • مطلب منتخب
  • مطلب پیشنهادی

شنبه

برای خودم و دوستم شام گرفتم تا اونم بیاد و با هم بخوریم. توی شام دوستم، یه لیمو عمانی گنده جا خوش کرده. به نظر من یکی از بدترین حس های دنیا، اینه که یه تیکه گوشت توی قرمه سبزی ببینی، گازش بزنی و بعد بفهمی گوشت نیست و لیمو عمانی بوده 💀
دوست دارم ببینم هم اتاقیم میتونه متوجه حضورش بشه یا نه. و اگه نفهمید و خوردش، قراره چه واکنشی نشون بده.
خواهیم دید چه میشود 🗿
+ همون اول فهمید و انداختش بیرون 🚶‍♂️

پ.ن: حیات وحش اینجا هر روز یه شگفتی برات داره. این یکی پشت پنجره ی کتابخونه بود. شبیه یه پیچ گوشتیه که دست و پا داره :/

پ.ن۲: امروز آزمایش های خونی CT و BT رو انجام دادیم. امروز اینقدر با لانست از انگشتم خون گرفتم که دیگه ترسم از این وسیله ریخت. 🙂
(این عکس خون توشه. اگه حالتون بد میشه باز نکنید) کلیک

Matin
Matin یکشنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۵ ، ساعت 21:30

مهمون ناخونده

خانواده مسافرت هستن و امروز برمیگردن. توی خونه تنها بودم که یه صدا از کانال کولر شنیدم. انگار یه چیزی افتاد زمین. اگه تجربیاتم از فیلم های ترسناک رو جدی میگرفتم، طبیعتا نباید به سمت منبع صدا میرفتم؛ ولی رفتم بررسیش کنم و دیدم ایشون توی بالکن گیر کرده :)))

پ.ن: امیر بیا "موسی کو تقی" گرفتم 😃

Matin
Matin جمعه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۵ ، ساعت 8:22

خلاصه ای مختصر و مفید از هفته ای که بر من گذشت

ادامه مطلب
Matin
Matin چهارشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۵ ، ساعت 16:31

چقدر دوست دارم وبلاگ های بقیه رو بخونم و اینجا بنویسم

ولی توسط امتحانات محاصره گشته ام :(

و بدتر اینکه اینترنت خوابگاه هم وصل نمیشه

Matin
Matin یکشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۵ ، ساعت 22:36

شوخی شوخی جدی نشه :/

بالاخره بعد چند ماه دوستان و همکلاسی هام رو توی ترمینال ملاقات کردم :)

سوار اتوبوس شدیم و به سمت دانشگاه راه افتادیم. توی راه همکلاسیم گفت: مرکز نظامی **** رو خیلی زدن توی جنگ.

گفتم آره اتفاقا خونه ما نزدیکش بود وقتی زدن شیشه ها خیلی می لرزید.

گفت: برادرم مهندس عمرانه. میخواست یه پروژه اون اطراف بگیره ولی بهش هشدار دادن که نره. چون میگن سه تا بمب عمل نکرده اونجاست و هر لحظه می تونه منفجر بشه.

قیافه من: O_O

امیدوارم این فقط یه شوخی بی مزه باشه...🛐🚶‍♂️

Matin
Matin یکشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۵ ، ساعت 0:43

سورپرایز نیمه شب

رفتم آشپزخونه. میخواستم برای قبل از خواب، شیر گرم کنم. پدرم روی یکی از صندلی های میز نهارخوری نشسته بود و با لپ تاپش کار میکرد. اومدم زیر اجاق گاز رو روشن کنم که گفت فندک اجاق گاز رو نزن، فلشی که به لپ تاپ وصله قطع میشه.

گفتم: یعنی چی چه ربطی داره؟! 😐

گفت: یه لحظه بزن تا بفهمی

فندک اجاق گاز رو زدم و صدای قطع شدن فلش اومد :|

بابام گفت چند روزه متوجه این موضوع شده

ولی خب ایشونم نمیدونست چرا این اتفاق میوفته. فردا راجبش جستوجو میکنم. امیدوارم دلیل قانع کننده ای پیدا کنم.

Matin
Matin پنجشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۵ ، ساعت 1:19

عجب کتابی!

وای

چقدر کتاب "بخش دی" غیر قابل پیش بینیه.

مغز آدم سوت می کشه :/

چی فکر می کردم و چی شد.

متاسفانه هر چیزی راجب داستانش بخوام بنویسم، دیگه اسپویل حساب میشه.

Matin
Matin دوشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۵ ، ساعت 14:42

بفرمایید فِلاکو

مادرم نوآوری به خرج داد و یه غذای جدید اختراع کرد

شبیه کوکو عه ولی مواد فلافل توشه

تصمیم گرفتم اسمش رو بذارم فِلاکو :دی

قبلا هم همچین نوآوری هایی توی ساندویچ فروشی ها دیده بودم

مثلا ساندویچ کافِل (کالباس و فلافل)

یا هافِل (هات داگ و فلافل)

Matin
Matin دوشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۵ ، ساعت 12:47

خونه که چه عرض کنم، بیشتر شبیه موزه ی حشراته

صبح یه سوسک زرد رنگ فسقلی دیدم که داشت روی فرش پیاده روی می کرد. به این فکر افتادم که شاید بتونن فصل های بعدی مستند "راز بقا" رو توی خونه ی ما ضبط کنن. ماشالا تنوع زیستی حشراتش حرف نداره :/

فکر کنم این ایده ی مستند خیلی موفق بشه. چون چند ساعت بعد یه حشره ی غول پیکر 5 6 سانتی متری با سرعت از پنجره اومد داخل اتاق و بعد از اینکه محکم خورد توی دیوار، افتاد زمین.

چند ثانیه بعد، یه گنجشک اومد اطراف پنجره پرواز کرد و بعد از کلی سر و صدا کردن رفت.

فهمیدم حشره ی بیچاره داشته از دست گنجیشکه فرار می کرده. برای همین هول کرده و با مغز رفته تو دیوار 😂😂

زنده گرفتیمش و در آغوش طبیعت رهاش کردیم. فقط مشکل اینجا بود که در زمان گرفتنِ حشره ی نگون بخت، یکی از پاهاش کنده شد :/

واقعا متاثر شدم. طفلکی همینجوری تو ترومای گنجیشکی بود تازه یه پاشم از دست داد

امیدوارم به زندگی با 5 تا پا عادت کنه. از خورده شدن توسط گنجیشک که بهتره 🤷‍♂️

Matin
Matin یکشنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۵ ، ساعت 18:22

اسکناس 3 تومنی

اتفاقی توی یه سایت که اسکناس و سکه های قدیمی برای کلکسیون میفروخت داشتم میچرخیدم. اینو دیدم و خیلی برام جالب بود. فکر میکردم بانک ها برای چاپ پول از همون ابتدا، از الگوی عددی ۱، ۲ ، ۵ ، ۱۰ ، ۲۰ ، ۵۰، ۱۰۰ پیروی میکردن؛ ولی انگار اینطور نبوده. حداقل تو کشور خودمون نه

Matin
Matin شنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۵ ، ساعت 0:10

محاکمه ی اشتباه

صبح داشتم برای صبحونه املت درست میکردم که دادِ پدرم رفت هوا. قسمتی از کیسه برنج، تیره شده بود و بوی سرکه می داد. انگشت های اتهام فوراً نیم وجبی رو نشونه گرفت. نیم وجبی علاقه ی زیادی به قاطی کردن ادویه ها و مواد مختلف با همدیگه داره و اینجوری فکر میکنه تونسته یه ترکیب شیمیایی خفن بسازه. (شاید این از عوارض جانبی تماشای سریال Breaking Bad باشه😅). کسی با حکم صادر شده مخالفتی نکرد و بلافاصله علیه نیم وجبی پرونده قضایی تشکیل شد. قرار شد بلافاصله بعد از اینکه از خواب بیدار بشه، با یه سلام و احوال پرسی گرم روبرو بشه :(

قرار شد برنج هارو روی یه سینی بریزیم تا اون قسمتیش که خراب نشده رو جدا کنیم. وقتی داشتیم گونی برنج رو خالی میکردیم، یهو یه پلاستیک از داخل کیسه افتاد بیرون. توی پلاستیک یه کاهوی فاسد شده بود که مایع تیره رنگی ازش بیرون زده بود. معلوم شد علت تیره شدن کیسه، یه کاهو بوده. کاهویی که قرار بوده برای سالاد استفاده بشه و برای اینکه خورده نشه، توی کیسه گذاشتنش و بعد یادشون رفته بردارنش. در نتیجه ثابت شد شیمی دان خونه ی ما بی گناه بوده :)

بعد این اتفاق، یه سر به دانشمندمون زدم. روی تختش غرق خواب بود. بی خبر از همه جا 😪

Matin
Matin جمعه پانزدهم خرداد ۱۴۰۵ ، ساعت 14:37

عید غدیر مبارک ❤️‍🔥

Matin
Matin پنجشنبه چهاردهم خرداد ۱۴۰۵ ، ساعت 11:44

یافتم :)

اولین ماست ها کاملا اتفاقی توی طبیعت درست شدن

Matin
Matin چهارشنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۵ ، ساعت 11:31

سلام صبح بخیر 🌱☕

مادرم میگفت میخواد شیر هارو تبدیل به ماست کنه. گفت برای درست کردن ماست از شیر ، باید کمی ماست آماده هم استفاده بشه.

ولی من برام این سوال پیش اومد که اگه برای درست کردن ماست به ماست نیاز داریم، پس اولین ماست خودش چطوری درست شده؟ 😅

ازش پرسیدم ولی اونم جوابی برای این سوال نداشت.

برم از هوش مصنوعی بپرسم 🏃

Matin
Matin چهارشنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۵ ، ساعت 10:24

ماندلا

امروز اولین طرح از کتاب رنگ آمیزی ماندلا رو تموم کردم.

دفترچه خاطراتم رو چک کردم و فهمیدم از خریدنش ۸ ماه گذشته! انگار همین دیروز بود که که با دانیال بین قفسه های کتابخونه قدم می زدیم. اون از رشته ی مهندسی مواد و کاربردش توی صنعت حرف می زد و من از کد رشته هایی که دوست داشتم چند روز دیگه توی اعلام نتایج کنکور ببینم می گفتم.

Matin
Matin سه شنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۵ ، ساعت 21:57

روز جهانی شیر

دوشنبه روز جهانی شیر بود. 🥛

این روز رو به همه دوستداران شیر تبریک میگم.

از بچگی خیلی شیر دوست داشتم.

کلاس ششمی که بودم، توی کتاب رکورد های گینس، یه آقای خیلی قد بلند رو دیدم که رکورد دار قد بود و بالای 2 متر بود. در حالی که پدرش 180 سانتی متر بود. برای من توی اون سن، حتی 180 سانتی متر هم عدد خیلی زیادی بود. با خودم میگفتم خدایا یعنی منم میتونم یه روز همینقدر بلند بشم؟ (وی هم اکنون در حالی این متن را مینویسد که 181 سانتی متر از خدا قد گرفته است.🙂) فکر کنم یکی از دلایلش همین شیر خوردن زیادم بود.

Matin
Matin سه شنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۵ ، ساعت 1:19

شبیخون سوسکی 🪳

بی خوابیم افتاد و صبح زود بیدار شدم. داشتم توی خونه می چرخیدم که دیدم نیم وجبی خوابیده و یه سوسک روی دیواره و دقیقا بالا سرشه. فوراً آرایش دفاعی گرفتم و مگس کش رو به سمتش نشونه گیری کردم.
و شَپَلَق! سوسک متخاصم سرنگون شد. 🤝
نیم وجبی از خواب بیدار شد:
+ چیکار میکنیییی؟ برو بذار بخوابممممم
فکر کنم یه جورایی می خواست بگه: "ممنون که نذاشتی سوسک بره تو حلقم"
قابلی نداشت 🙂‍↕️🌹
چند دقیقه ای از این نبرد نفس گیر نگذشته بود که بابام از حموم بیرون اومد و در حالی که با حوله سرش رو خشک میکرد، گفت یه سوسک توی حموم تونسته روزشو بسازه :/

بعدش یه سوسک دیدم که توی حباب لامپ دستشویی گیر کرده بود. خدا میدونه چطوری تونسته بره اون داخل O_O
من که میدونم تعدادشون خیلی بیشتر از این حرفاست ولی نمیتونم ثابت کنم 🚶‍♂️
و مطمئنم امشب قراره یه حمله وسیع تر اتفاق بیوفته
خدایا خودت رحم کن 💀

Matin
Matin دوشنبه یازدهم خرداد ۱۴۰۵ ، ساعت 10:2

در حال مبارزه با خستگی در آخرین سنگر ها ⚔️

کلاس آنلاین چقدر انرژی میگیره از آدم 🤦‍♂️

و متاسفانه من کسی ام که باید خودش با کتاب و جزوه ها کلنجار بره تا یاد بگیره. امتحان میانترم بیوشیمی و فیزیولوژی نزدیکه و احساس میکنم بازدهیم داره کم میشه. باید برم سراغ لیست رفتار های لذت بخشم و خودمو تا تموم شدن امتحانا مقاوم نگه دارم.

خداروشکر تونستم نرخ مطالعه هفتگی رو توی طول ترم به طرز چشمگیری افزایش بدم.

و اینکه بالاخره قراره از دو هفته ی دیگه حضوری بریم سر کلاس =)

چقدر دلم برای خندیدن های توی خوابگاه و روپوش سفید پوشیدن های توی آزمایشگاه تنگ شده بود.

Matin
Matin یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ ، ساعت 22:10

بخش دی 📖

لبخند آرامش بخشی می زند:«کارت تو این دو هفته ی گذشته خیلی خوب بوده اِمی. همه ی بیمارا بهم میگن تو شنونده ی فوق العاده ای هستی. انگار دانشجو های دیگه یادشون رفته که بیماران روانی هم انسانن، درست مثل ما. اونا فقط می خوان حالشون بهتر شه و بخشی از وظیفه ی تو در مقام یک روان پزشک، ارائه ی بهترین شکل مراقبت به اوناست»

«می دونم»

سرش را کج می کند و درست مثل همیشه متفکرانه نگاهم می کند: «اِمی، چرا اینقدر نگرانی؟»

«به نظر میاد شیفت خیلی خطرناکی باشه.»

«همه چی خوب پیش میره.» با چشمان آبی اش به من خیره می شود: «بیمارا با دارو هایی که مصرف می کنن، تحت کنترلن. پس جای نگرانی نیست»

به نظر دروغ بزرگیه. اگه تحت کنترلن، پس این بخش نباید قفل می شد، درسته؟...

Matin
Matin یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ ، ساعت 10:32

سرعت رشد پرنده ها شگفت انگیزه ✨

اینا همون تخم های دو هفته پیشن =)

پ.ن: بلاگفا با هر نتی و هر زمانی باز نمیشه 😕

Matin
Matin شنبه نهم خرداد ۱۴۰۵ ، ساعت 0:38

یه روز کاملا عادی با نیم وجبی :))))

دیدم با یه کمربند، پاهاشو به یه صندلی بسته و داره بارفیکس میره. و حین بارفیکس رفتن، صندلی رو با پاهاش بالا و پایین میبره.

وقتی دید دارم میخندم، خندش گرفت و نزدیک بود بخوره زمین 😐😂

گفت میخواد اینجوری قوی تر بشه 🤣🤣

من با وجودش هیچوقت افسردگی نمیگیرم 😂

Matin
Matin چهارشنبه ششم خرداد ۱۴۰۵ ، ساعت 17:17

چند تا کتاب جدید در راهن 📖

احساس کردم جای خالی رمان توی کتابخونم سنگینی میکنه.

پنج کتاب جدید ایشالا تا آخر این هفته به دستم میرسن و قراره رمان باشن.

برای رسیدنشون بسی ذوق دارم :)

Matin
Matin چهارشنبه ششم خرداد ۱۴۰۵ ، ساعت 10:56

رشد در سایه ی سختی ها 🌱

پارسال که کنکور دادم، فقط کنکور ادیبهشت رو بدون جنگ گذروندیم. کنکور تیرمون بعد از جنگ برگزار شد. همکلاسیام و همسنی هام توی فامیل همه روی این موضوع تاکید داشتن که برای کنکور تیر اصلا نمیتونستن درس بخونن و توی تیر عملکرد پایین تری داشتن.

ولی برام جالبه که من توی کنکور تیر 1404 که جنگ شد، نه تنها عملکردم کمتر نشد، که تازه ترازم 1200 تا هم از اردیبهشت بیشتر شد 😂

ظاهرا شرایط آزاردهنده و تنش زا روی من اثر معکوس میذاره.

در مدتی که جنگ بود و به خونه ی بلاگفاییم دسترسی نداشتم، به لطف خدا این دستاورد ها حاصل شدن: 🙂

✅ عادت تمرین زبان از 170 روزگی خودش گذشت

✅ عادت خوندن دعای عهد و دعای الهی عظم البلا از 20 روزگی عبور کرد (متاسفانه چند بار قطع شد ولی باز ادامش دادم)

✅ نرخ مطالعه ی غیر درسیم افزایش پیدا کرد

اینجا چقدر آرامش قشنگی داره =) واقعا هیچ جا بلاگفای خود آدم نمیشه

پ.ن: جدی جدی چه عکسای قشنگی گرفته بودم تو 8 اسفند :)

روحمم خبر نداشت قراره کمتر از 24 ساعت بعدش صدای انفجار بشنوم.

Matin
Matin سه شنبه پنجم خرداد ۱۴۰۵ ، ساعت 22:25

بلاخره ما هم برگشتیم :)

سلام به هر کسی که این پست رو داره میخونه 👋❤️

Matin
Matin سه شنبه پنجم خرداد ۱۴۰۵ ، ساعت 19:45

این صدای ضعیف ولی مستمر یک فرد طالب تغییره. دوست دارم در آینده نه چندان دور این وبلاگ رو سکوی پرش خودم به سمت آرزو ها و آرمان شهر خودم ببینم.

قالب طراحی شده توسط وبلاگ :: webloog
روزمرگی ها هیچ
  • آرشیو
  • سرتیترها
  • فید وب
  • نقشه وب
  • طراح قالب بلاگفا
  • شنبه
  • از قشنگیای درس روانشناسی
  • شنبه
  • فشار درسی چه میکنه :/
  • سه شنبه
  • دکترِ پولکی 💸
  • آخرین کلاسای عملی
  • این چی بود دیگه :/
  • شوخی شوخی جدی شد
  • بی خبری، خوش خبری نیست
  • حیف
  • واااااای باورم نمیشه
  • زیبایی
  • غذای روح
  • نیم وجبی 🦖
  • سبزعلی (1)
  • کارت ملی (1)
  • رمضان (1)
  • دکتر (1)
  • تیر ۱۴۰۵
  • خرداد ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴