نون و استرسِ اولِ صبحی
امروز مثل همه شنبه ها اومدیم با همکلاسی مون اسنپ بگیریم برای رفتن به دانشگاه
یه دختر دانشجو دیشب بهم پیام داد که همراه ما میاد دانشگاه
ولی گفت شیفت بیمارستان داره و ازمون خواهش کرد که راس ساعت ۶ ترمینال باشیم
ساعت ۶ صبح اسنپ گرفتیم و به موقع رسید. راننده اومد از ماشین پیاده بشه تا وسایل مارو بذاره توی صندوق عقب. حواسش نبود سوئیچ تو ماشینه و در قفله. پیاده شد و درِ سمت خودش رو بست. و دیگه درِ ماشین باز نمیشد و همه بیرون ماشین زل زده بودیم به همدیگه. O_O
طفلکی دخترخانمی که همراهمون بود داشت سکته میکرد😐🤦♂️
راننده چند دقیقه سعی کرد وارد ماشین بشه و ما سه نفر، با قیافه های کِش اومده به همدیگه نگاه میکردیم😶🌫️🫥
دیگه کم کم به این نتیجه رسیدیم که باید یه اسنپ دیگه بگیریم. خداروشکر دومی هم به موقع رسید.
پ.ن: چه اسمای مختلف و متنوعی با علی میشه ساخت. الان اسم راننده جدیدمون سبزعلیه 💚😂

